المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

22

مروج الذهب ( فارسى )

كه جلو رفتن مفيد باشد و عقب نميروم مگر وقتى كه عقب رفتن دور انديشى باشد ، چنان كه طائى گفته : « اگر فرصت بدست باشد شجاع هستم و اگر فرصت بدست نباشد ترسو هستم . » ابو مخنف لوط بن يحيى از ابن الاعز تيمى نقل كرده گويد : « در صفين ايستاده بودم كه عباس بن ربيعه پوشيده از سلاح بر من گذشت و چشمانش از زير خود چون دو شعلهء آتش يا چشمان مار ميدرخشيد و يك شمشير يمانى بدست داشت كه آن را هميگردانيد و گوئى مرگ در لبهء آن نمودار بود ، و بر اسبى سركش سوار بود . در آن اثنا كه اسب را سر ميداد و گاه عنان آن را ميكشيد ، يكى از اهل شام كه عرار بن ادهم نام داشت بر او بانگ زد : اى عباس براى هماوردى آماده باش ! عباس گفت : پياده شو كه براى كشته شدن مناسبتر است . شامى فرود آمد و ميگفت : « اگر سوار باشيد سوار بودن عادت ماست و اگر پياده شويد ما پيادگانيم . » « عباس خم شد و ميگفت : « خدا داند كه ما شما را دوست نداريم و شما را ملامت نميكنيم كه چرا ما را دوست نداريد . » آنگاه اضافات زره خويش را زير كمر بند فرو برد و اسب خويش را بغلام سياهى كه همراه او بود سپرد ، كه به خدا گوئى - موهاى وزوزى او را مىبينم . آنگاه هر يك از آنها به ديگرى حمله برد . دو سپاه عنان اسبها را كشيده نگران بودند كه اين دو تن چه ميكنند ، مدتى با شمشير جنگيدند و هيچيك را به ديگرى راه نبود ، زيرا كه زره هر دو كامل بود تا وقتى كه عباس رخنه‌اى در زره شامى به نظر آورد و دست انداخت و آن را تا سينهء وى كشيد ، آنگاه بحمله پرداخت و از رخنهء زره ضربتى زد كه سينهء او را دريد و شامى برو در افتاد . مردم تكبيرى گفتند كه زمين زير پاى آنها بلرزيد و عباس بميان مردم رفت . در اين هنگام شنيدم ، كه يكى از پشت سر من آيه‌اى را كه مضمون آن چنين است همى خواند : « با آنها پيكار كنيد تا خدايشان بدست شما عذاب كند و خوارشان كند و شما را بر آنها فيروزى دهد و دلهاى قوم مؤمنان را خنك كند . » و چون نگريستم ، على رضى الله عنه